Article of HJ in Nikkan sports about HJ Enlistment on 12 May

نوشته شده توسط:Zahra R | ۶ دیدگاه

سلام به همه دوستای عزیزم. واقعا ازتون ممنونم با نظراتتون خیلی دلگرمم کردید هنوز بهتر نشدم

پیش خودم گفتم شاید با سرگرم کردن خودم از اون حال و هوا بیرون بیام ولی هنوز همونطوریم

نمیدونم چرا هیون مثل قبل نمیتونه حالمو بهتر کنه. دعام کنید واقعا به دعاتون محتاجم

گفتم خبرای مهم رو براتون بذارم چون تا رفتن هیون زمانی نمونده حداقل از خبرای الانش اطلاع داشته باشید

مقاله ای از سربازی رفتن هیون توی 12 می (3 شنبه همین هفته) به سربازی توی مجله نیکان اسپورت

6 نظر

  1. نظرات کاربران:

       mpf در ۱۳۹۴/۰۲/۲۰ - ۱۹:۵۴:۴۵
    سلام زهرا جان..قربووونت کاش کاری ازمون برمیومد...این طبیعیه که هیون هم الان نمیتونه حالتو بهتر کنه..زمان میبره تا رو به راه شی..ایشالا خیلی زود میشی زهرا سابق..همین که یه کوچولو اروم شدی یه دنیا ارزش داره واقعا خوب کاری کردی اینطوری کمتر فکر میکنی..خوشحالم که برگشتی پیشمون..امروز واقعا روز خوبیه..هم اینکه نمیدونی چقد خوشحال شدم دیدم برگشتی..هم اینکه مطمئن شدم هیون شکایت کرده..هم اینکه قراره روز سربازیش ببینیمش..ولی خب یه خورده هم ناراحت شدم اخه هیون میخواست بی سر وصدا بره و گفته بود ازش عکس نگیرن مثلا..ولی خب برای فنا این خواستش غیرممکنه خخ..ممنون زهرایی که هستی...که پیشمونی...
    پاسخ مدیر (Zahra):   سلام مریم جونم....با همین نظرات خیلی کارا برام کردید واقعا ازتون ممنونم حداقل یه امیدی با این نظرات پیدا میکنم ولی فکر نکنم دوباره بشم همون زهرای سابق...ایشالا این دعات براورده بشه با اینکه فکر میکنم شاید هرگز نشه ....ولی همچین فرقی هم نکرد مریم....مخصوصا خیلی بی حس و حال ترم کرد آخه خبرای جالبی هم نبود روز 3 شنبه واقعا چه روز بدیه هم 7 مادربزرگمه هم روز رفتن هیون به سربازی ولی نمیدونم چرا رفتنش برام مهم نیست؟حتی این خبر دختره هم برام مهم نبود اصلا هیچ حسی در موردش ندارم هیچی.اگه همینطور احساسم ادامه پیدا کنه باید چیکار کنم؟قربونت اخه این چه جور بودنه؟کاشکی نبودم

       MELIKA در ۱۳۹۴/۰۲/۲۱ - ۰۳:۴۳:۲۹
    زهرا جان ممنون که برگشتی! من هنوز برات دعا می کنم تا حالت بهتر بشه. بخاطر برگشتن تو و اینکه شاید کمی تونسته باشی از اون حال و هوا فاصله بگیری خوشحالم اما بخاطر رفتن هیون و اینکه نمیتونم در اون زمان برای آخرین دیدار قبل از سربازیش برم خیلی ناراحتم! فکر کنم تمام امروز و فردا رو تا آخر هفته همش گریه کنم! این زمان کم نیست 2 ساله! همین الان که راجبش حرف زدم اشکم دراومد! من دوباره آخر این هفته امتحان دارم لطفا واسم دعا کن! انقدر که بخاطر هیون ناراحتم ممکنه همه چیز رو خراب کنم!خواهش میکنم خبرای آخرین دیدارش رو هم بذار و هم اونایی که میرن از هیون خبر بدن! دوباره دلتنگی من عود کرده!
    پاسخ مدیر (Zahra):   شاید عکسارو گذاشتم یا اگه فنکمی ازش اومد ولی اصلا حوصله گذاشتن چیز دیگه ای رو ندارم دلم به حال شماها سوخت گفتم با این کار حداقل میتونم ازتون بخاطر حمایتاتون تشکری کرده باشم اصلا حال و حوصلشو ندارم.همچین برگشتی هم نبود که حال و هوامم برنگشته مخصوصا بدتر هم شد گفتم میرم چند تا خبر میبینم شاید بهتر بشم.بهتر که نشدم هیچ ، بدتر هم شدم.همچین خبرای جالبی نبود.2 سال که چیزی نیست میره برمیگرده اصلا برام مهم نیست اگه بخاد برام مهم باشه دیوونه میشم ولی اونقدر داغون هستم که رفتن هیون برام ذره ای ارزش نداره اون 2 سال میره میاد مادربزرگ من که دیگه برنمیگرده.الان که هیچ حسی در موردش ندارم.واقعا الان بنظرت هوش و حواس دعا کردن برام مونده؟این تویی که بهتره برام دعا کنی الان حس هامم از بین رفته.نمیدونم چند وقت باید مثل مرده متحرک باشم ایشالا برم راحت بشم واقعا دوران سختیه

       MELIKA در ۱۳۹۴/۰۲/۲۱ - ۰۶:۰۳:۳۴
    این حرف رو نزن ! حتی اگر بدترین دوران زندگیت هم که باشه سپری میشه! ضمنا هیچوقت حتی مرگ خودت رو هم از خدا نخواه! خدا تو رو دوست داره! من امروز هم برای تو و مادربزرکت دعا کردم! بازهم دعا میکنم! من وقتی عزیزترین هام رو از دست دادم بابت هرکدومشون انگار میمردم و همه چیز برام بی ارزش میشد! درکت میکنم که داغت تازه است و به این زودی ها سرد نمیشه! دوباره تسلیت میگم! و معذرت میخوام که عصبانیت کردم! ممنون که همینقدر هم که میتونی به فکر ما هستی.
    پاسخ مدیر (Zahra):   مرسی عزیزم که دعامون میکنی واقعا ازت ممنونم.خواهش میکنم عصبانی چیه؟عصبانی نیستم اصلا حسی ندارم که بخام عصبانی هم بشم تو منو ببخش که اینقدر بی احساس جواب نظراتتو میدم واقعا دست خودم نیست خب هیچ حسی ندارم.خواهش میکنم تنها کاریه که میتونم در برابر محبتتون بکنم

       mpf در ۱۳۹۴/۰۲/۲۱ - ۱۶:۴۰:۴۳
    قربوونت کاری نکردیم..فقط حالت خوب شه هیچی مهم نیس..تو روخدا نگو نباشم بخدا قلبم درد میگیره..اینا ینی چی..خوب میشی به قران...تو اون یکی پست هم گفتم..7مادربزرکت فرداس بازم تسلیت میگم زهرا جان..میدونم خواسته بیجاییه ولی تو رو خدا قول بده زیاد بیتابی نکنی..خودتو خالی کن ولی اذیت نکن..مریم فدات خوب میشی..
    پاسخ مدیر (Zahra):   این کامنت منو یاد قدیم انداخت دقیقا همین کلمات رو یکی دیگه بهم قبلا گفته بود خیلی برام آشنا بود.باشه دیگه نمیگم نباشم فقط دعا کن بیاد به خوابم بهم بگه خوبه و جاش اونجا راحته شاید اون موقع حالم خیلی بهتر بشه اینطوری از بار سنگین روی دوشم خیلی کمتر میشه...خدا نکنه فدام بشی عزیزم این حرف رو نزن ایشالا خوب بشم با دعای شماها

       mpf در ۱۳۹۴/۰۲/۲۲ - ۱۷:۵۱:۱۲
    واقعا؟امیدوارم یاد خاطره بدی ننداخته باشمت..ببخشید اگه بیشتر ناراحتت کردم..ایشالا میاد به خوابت...همینجا از خدا و مادربزرگت میخوام زهرای مارو اروم کنه و زهرای سابقو بهمون برگردونه...الهـــــی امیــــــــن!
    پاسخ مدیر (Zahra):   نه خاطره بدی نبود اصلا جملت حرف بدی نبود که خاطره بدی پشتش باشه...قربونت برم که اینقدر به فکرمی شاید خدا داره تنبیهم میکنه میدونی چرا؟اونموقع خبر سربازی رفتن هیون که اومد خیلی گریه کردم خدا میخاست بهم نشون بده درد و غم خیلی بزرگتری هم از رفتن هیون به سربازی هست ولی کاشکی چنین امتحان سختی منو نمیکرد واقعا در تحمل من نیست ایشالا تا 40 مادربزگم براش ختم قرآن بکنم من همیشه بعد خوندن قرآن آرامش عجیبی پیدا میکنم و براش نمازهایی که توی این دوره بیماریش نتونسته بود بخونه رو هم میخونم فکر کنم اون موقع دیگه خیلی آروم تر بشم بتونم به زندگی برگردم شماها هم برام دعا کنید که زودتر بتونم به خودم مسلط بشم ولی ازم انتظار زیادی نداشته باشید که همون زهرای سابق بشم چون انتظار خیلی زیادیه چون من هیچوقت عزیزامو فراموش نمی کنم 2 تا بابابزرگام که 2 سال و 6 سال از مرگشون گذشته رو تا الان فراموش نکردم و داغشون برام تازه است

       mpf در ۱۳۹۴/۰۲/۲۶ - ۰۳:۱۴:۰۶
    نه زهرا جان اینطوری فکرنکن فوت مادربزرگت به خدا ربطی به گریه هات واسه هیون وامتحان الهی نداره نمیخوام ناراحتت کنم ولی مگه نمیگن مرگ حقه..خیلی از ماهام زیاد گریه کردیم واسه رفتن هیون پس ازین فکرا نکن..اینجوری خودتو اذیت میکنی..ولی خب اینم خوبه درس بگیریم که غمای خیلی بزرگتر هم هست..به نظرم ادم بی غم ادم نیست بالاخره تو هر زمانی ادم یه غمی داره چه کوچیک چه بزرگ...اون زمان غم تو سربازی رفتن هیون بوده الان مادربزرگت ولی اون کوچیک و این خیلی بزرگ..اصن به هم ربطی ندارن..حتما دعا میکنیم وایشالا وقتی قران ر. ختم کردی خود قران هم روح تو رو هم مادربزرگتو اروم میکنه..فدات..بازم شرمنده اگه ناراحتت کردم
    پاسخ مدیر (Zahra):   آره حقه ولی مادربزرگم سالم سالم بود بخاطر هوای تهران حالش بد شد ما هم نیمدونیم مامان بزرگ من در اثر مرگ طبیعی مرده یا نه.من که ناشکری نمی کنم خدا هرچی صلاح بدونه من راضی ام فقط ازش میخام بهم صبرشو بده....الان که دارم نماز و قرآن میخونم خیلی در آرامشم ایشالا مادربزرگمم در آرامش باشه.....نه عزیزم ناراحتم نکردی خودم میدونم حرفات درسته ولی وقتی مقایسه میکنم میفهمم تحمل رفتن هیون اصلا سخت نیست و تعجب میکنم چرا شماها اینقدر ناراحتید.ولی خب شماها غم الان منو که تجربه نکردید برا همین یکم درکتون میکنم ولی نه خیلی زیاد.آخه خیلیاتون خیلی بی قراری میکنید


    نوشتن دیدگاه